این نوشتهها، دُم ندارند. پشت میز و بلندگو خوانده نمیشوند، پشت درهای بستهی توالتهای عمومی مردانه نجوا میشوند. برای همین است که برای کسی دُم تکان نمیدهند. ... اینها را من از مقعدم درآوردهام، یکییکی، واژهواژه. ... هیچ سنتی، هیچ تاریخی، هیچ سنتی ندارند؛ چیزهایی که متوسل به سنت میشوند میخواهند ماندگار بمانند، همچنین به سرگذشت. ... «من چند دقیقه بعدِ تو میآم بیرون، تو برو»
+ 89/07/20 6:3  حمید پرنیان
|
+ 89/07/17 3:19  حمید پرنیان
|
وقتی هیچجا هیچ خبری نباشد، خیابان که باران میبارد پُر از حادثه است، شب؛ نگاه، همراه با صداست. «رحم کن!» از نگاهی نجواکننده. «به من رحم کن، بیا هَمشَوی کنیم». باران که میبارد و بعد شیشهها که مشبک میشوند، نورها پیر میشوند، اما ملیح، نُقلی. «لوس شو!» از نگاهی خمیده و سیگاری. نگاه میگیرم و میلُوسَم. تو دوست داری من لوسلوسی پیکرهی مردانگی تو را بِشِکلانَم. ... آفتاب که میشود، پنجره اصواتِ آمدوشدِ کوچه را عبور میدهد، تو چشم میگشایی؛ همهجا خبرآلوده است و اینکه حادثه متعلق به دیشب بوده است[، دیشبِ بارانی].
+ 89/07/14 7:10  حمید پرنیان
|
مثل کلمات دستخوش برانداز میشوی؛ بر تو نیست؛ آنقدر زبان را به تعویق میاندازم تا خندهات یخ نکند. تو برای ترسیم و ستودهشدن آفریده شدی، دستاندازی به تو جهان دیگری میطلبد. رقصیدی، زبان را، با همهی تعیناش، به «رقص» گرفتی. تنها کفزدنی کوچک [تا همزبان شویم] از من برای تو؛ یک رخداد عاشقانه، یک اجتماعیشدن بیسنت، یک فنآوری عصر ارتباطات. من، کف میزدم، و تو را دوست داشتم.
+ 89/07/11 11:21  حمید پرنیان
|
«میترسم»ی بر سطح امیال من قلیان میکشد؛ همان ممنوعیت همیشگی تاریخی، «میترسم»ی که همهجا در واکنش به قانون ناشی میشود؛ اینجا قانوناش بسیار سفت و سخت است؛ [پس] «میترسم»ی غلیظتر، «میترسم»ی درازتر. ... با تو از مجاری قانونی گذشتم و دستتویدست [مثلن] عشق را توی خیابانها ریختیم، اما [«]میترسمام دارد میگرید، میترسمام آنجاست، میترسمام تنهاست[»].
+ 89/07/10 5:35  حمید پرنیان
|